و نمیتونمم بگم خوبه!!!!
آقای الف انگاری حس و حال کار نداره این روزا...
از این پاساژم زد بیرون...
دوروز خونه بود..
و نمیدونم قراره چیکار کنه!
پول نداریم..پس انداز نداریم...
و بجاش کلی قسط هم داریم
پدر و مادرشم ندارن!
و من هم...!
یه تصویر خیلی خیلی مبهم از اینده دارم...
که واقعا واقعا نمیدونم قراره چی بشه
دلم میخواد زودتر این برزخ تمو بشه فقط!
اینجا رو که کسی نمیخونه...پس قراره با خودم رو راست باشم!
اینجا قراره خود واقعیم باشم...خود خود خودم!
و نترسم از چیزی....
پس میگم.....
که توخونشون حس بدی دارم
حسی شبیه تشویش...استرس...انزجار...
انگار تک تک اجرهای اونخونه به من انرژی منفی میدن!
مادرش! بهم انرژی منفی میده!
چه رابطه م باهاش خوب باشه...چه شکراب!
از بس به همههههه چیز گیر میده...انقدرررر معذبم...که فقط دلم میخواد فرار کنم از اونجا!
.
امروز بعداز یه هفته اومدمخونه....
هنوز اون استرسه...اون تشویشه هست....تا یکی دو روز بگذره...
حالم خوب شه...باز باید برگردم!
.
پ.ن:
نمیدونم آقای الف رو واقعا هنوز از ته دل دوست میدارم یا نه!
اما دلمم براش میسوزه!
و گاهی خیلی زیاد دلمبرای خودم میسوزه!
که واقعا حیف شدم!
پ.ن ۲:
گاهی پشیمونی تمام وجودمو میگیره...
و حس اینکه هیچ غلطی جز تحمل کردن نمیتونم بکنم حالمو بهم میزنه!
کاش تموم شه این برزخ!