خرید بک لینک
شنبه هفته قبل تولدم بود...

بیست و شیش سالم شد

به همین سادگی...

۹ماهم از عروسیمون میگذره...

و من هر روز یه چالش جدید تو زندگی با اقای الف دارم...

فردای تولدم...پای چشمم کبود شد...

سر هیچ و پوچ...

هنوز جاش هست...

داره کمرنگ تر میشه...

ولی جاش رو دلم...

همیشه پر رنگه...!

حس خوبی ندارم...

احساس میکنمدارم کممیارم...

و این منو میترسونه...!!!

از بچگیم.....

از وقتی یادم میاد....

همیشه تو زندگیم یه مشکلی بوده که باهاش درگیر بودم...

پدرم....خیلی زندگی رو بهمون سخت کرده بود...و هنوزهم....

وقتی ازدواج میکردم...یکی از خوشحالی هام...این بود که الان یه سنگ صبوری دارمکه بهش تکیه میکنم...میشه مرحم دردام..

چه میدونستمکه خودش میشه باعث دردم؟

فکرشم نمیکردم یه روزی انقدر اذیتم کنه و گریه کنم و خودم رو سرم دست بکشم و اشکامو پاک کنمو و خودمو آروم کنم!

این ته تنهاییه...!!!

خوب میدونم...!

من همیشه واسه زندگیم جنگیدم...

بازم میجنگم...

ولی شبیه جنگجویی شدم که دیگه داره سلاح هاشو یکی یکی از دست میده و چیز زیادی واسش نمونده..

من تنها دختری نیستم که کلی مشکل داره!

شایدبعضی ها بگن بروخداروشکر کن سلامتی داری و فلان..

ولی روحم بیمار و خسته ست..

من از اینکه دَرک نمیشم خسته م..

کلافه م..

کسی رو ندارم حرفمو بهش بزنم...

مجبورم کبودی چشممو بندازم گردن در کابینت...تا خانوادم قانع شن یکم...

مجبورم وقتی دارمگریه میکنم و مامانم زنگ میزنه..بگم و بخندم...

اینا سخته...خیلی سخته...

و اینکه بدونی این وضعیت حالا حالاها ادامه داره..سخت تره!

من به زندگی خوب امید دارم!

همین امیدواریم زنده نگهم میداره....

بعضی وقتا فکرمیکنم روحیه و اعصابم فولادیه...

ولی احساس میکنم این فولادم دیگه ترک برداشته!

کاش اقای الف...یه شب بیاد بغلم کنه و رو سرم دست بکشه و بهم بگه ببخشید که تموم این سالها درکت نکردم و اذیتت کردم...حالاهرچی دردو دل داریبگو..هرچیگله از من و زندگی داری بگو..با جون و دل گوشمیدم...!

منتظر اون روزتقریبا محال میمونم...!

+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 19:11 توسط هانا |

برچسب: بیست, نویسنده: مینا رضوانی تاريخ: يکشنبه 26 شهريور 1396 ساعت: 14:40

صفحه بندی