خرید بک لینک
سرم از این کیستهای چربی داشت

دیروز رفتم عمل کردم

۴تابود

الف هم اومد باهام...

درد داره دوتاش ...یکممورمداره..

تو خونه افتادم...

امروز اربعینه.

فردا باید برم سرکار

مامانش اینا میخواسن دیشب بیان اینجا تشد

امشبم خواسم بگم بیان...چیزی تو خونه نداریم...

حوصله مهمون ندارم اصلا

میدونم ازم انتظار دارن..ولی خسته م

تازه سرمم عرق کنه میسوزه جایبخیه م درد میاد

مامان اینای خودمم پنجشنبه میخواسن بیان

شاید البته...

میرم سرکار

باز کی اشپزی کنم

جور نمیشه

کلا دوس دارم وقتی تو خونم لش کنمبخوابم

مامانش میگفت زنداییش میگفت هانا اون هانای قدیم نیست...

گفتم زندایی که خوبه..خودمم فکرمیکنمدیگه ادمقدیم نیستم

پیر شدم!!!

اخرین باری که اونجوری پرانرژی و شاد بودمو یادمنمیاد

بی تفاوتم!

کلا خودم فکرمیکنم اینجوریبهتره

چون از مهربونی و انرژی زیادم همه سواستفاده میکردن..

نمیدونمچرا دست خودمنیست حوصله الفو ندارم

حتی وقتی بغلم میکنه..بوسممیکنه(البته به روش وحشیانه خودش)...دوست دارم زودی ازمجدا شه

ظهر دوستش زنگ زد برن بیرون

ذوق کردم تو دلم..چندساعت اعصابم ارومه

خونهبهمریختس

حوصله ندارمجمش کنم

یهویی مامانش اینا زنگنزن نیانخوبه

اصلا امادگی مهمون ندارم

دلم میخواد دعوتشون کنما...واقعا شرایط روحیممحتی مناسب نی

نمیدونم چیدارهبه سرممیاد

نمیدونم!

برچسب: نویسنده: مینا رضوانی تاريخ: جمعه 24 اسفند 1397 ساعت: 10:54

صفحه بندی