
به مدتی اوضاع خوب بود... الانم بد نیس... خوبمنیست همچین! سرد و بی تفاوتیم... سمتم نمیاد... دو سه هفته ای میشه.... باهم حرف خاصی نمیزنیم... سعی میکنم حالمو خوب نشون بدم و خوب باهاش بحرفم... سعی میکنم...
ادامه مطلب
باهاش حرف زده بودم که خوب شیم باهم خوب بودیم دیشب دیر کردم رامنداد رفتمخونه مامانش اخرشبم با مامان برگشتمخونه لباسارو جمع کنمنذاشت برم خاک تو سرم میگه جمعه ها نرو سرکار شبزود بیا مغزم دیگه کارنمیکنه حالم خیلی خیلی بده خییلی خسته م شاید بمیرم امروز...
ادامه مطلب
روحم خسته ست... دلم میخواد حافظه مو پاک کنم حتی خاطرات خوبمو به ارامشش میارزه... احساسم نسبت به زندگی خنثی ست شاید دیگه دارم میبُرَم و حالیم نیست ...
ادامه مطلب
حس گنگ و مبهمی به زندگی دارم خستگی عجیبی داره بهم غلبه میکنه حفظ ظاهر دیگه اثری روی درونم نداره حالم خرابه کمبود عشق و محبت داره ریشمه مو میخشکونه عقده ی یه قربون صدقه و نازکشی حسابی داره دیوونم میکنه حالم خوب نیست دیگه انگار هیچی روم اثر نداره دلم یه تیر خلاصمیخواد زندگی معنای خاصی نداره برام کارم از روزمرگی گذشته دارمبه تهش میرسم کم اوردم...
ادامه مطلب
حالم خوب نیس دلم کلی گریه داره خسته و پراز انرژی منفی ام دلم میخواد خالی کنم خودمو امشب از مشهد برگشت با دوستاش رفته بود کلی از خاطراتشون گفتن اصلا برام مهم نبود که بدون من رفت یا اصلا منو جایی نمیبره...
ادامه مطلب
خستگی روحی داره بهم فشار میاره خیلی وقتا سعی میکنم روحیه مو خوب نگه دارم ولی باز...از ته دلم..اونی که میخوام نیست دیشب خونه خواهرش دم در وقتی خواستیم بریم گفت کفشمو تمیز کن تمیزکردم با پا هلش دادم حلوش که بپوشه پاشو اورد بالا..لگد محکم زد تو گردنم!!! که چرا با پا هلش دادی... چون کفشش مارک بود! ارزش یه کفش از دل شکسته ی من..از شخصیت من..بیشتره پیشش کاش بمیرم کاش...
ادامه مطلب
بی تفاوتم نسبت به اون..نسبت به همه چی... غرق شرط بندی فوتبال و تنیس و کوفته.... امروز کلی منو بوسید!!! دلم نمیخواست ولی! بهش گفتم دوسش ندارم سه بار! دلم شکسته خسته و گرفته م! توان حفظ ظاهر ندارم! عجیب...
ادامه مطلب
سرم از این کیستهای چربی داشت دیروز رفتم عمل کردم ۴تابود الف هم اومد باهام... درد داره دوتاش ...یکممورمداره.. تو خونه افتادم... امروز اربعینه. فردا باید برم سرکار مامانش اینا میخواسن دیشب بیان اینجا...
ادامه مطلب
شنبه هفته قبل تولدم بود... بیست و شیش سالم شد به همین سادگی... ۹ماهم از عروسیمون میگذره... و من هر روز یه چالش جدید تو زندگی با اقای الف دارم... فردای تولدم...پای چشمم کبود شد... سر هیچ و پوچ... هنوز جاش هست... داره کمرنگ تر میشه... ولی جاش رو دلم... همیشه پر رنگه...! حس خوبی ندارم... احساس میکنمدارم کممیارم... و این منو میترسونه...!!! از بچگیم..... از وقتی یادم میاد.... همیشه تو زندگیم یه مشکل...
ادامه مطلب
شونزده ۲۰آبان ۹۵ رفتیم خونه دیدیماولین خونه ای که دیدمو انتخاب کردیم۲۲آبان ۹۵ رفتیم قلنامه ش کردیمیه خونه ی ۱۰۰ متری تو .حافظ ۱۰نمیدونم چرا وقتی واردش شدیم..یهو به دلم نشست..با اینکه میدونم بهتر از اینم وجود دارهبا اینکه میدونماینخونه ی ما نیست...مال یکی دیگه ست وما قراره یکی دوسال فقط توش بشینی...
ادامه مطلب
روبالشتی هارو یارو بد دوخت خیلیحرص خوردم کوفتش بشه فرشو سفارش داد بیارن.هنوز نرسیدش مبل رفتم دیدم....باید مدل نهایی رو انتخاب کنم خیلی استرس دارم ............ از همین الان دلم خیلی زیاد واسه مامان تنگ میشه نگاش میکنم بغضم میگیره... چطور دوریشو تحمل کنم اخه؟.... خدایا کمکم کن... ...
ادامه مطلب
ازم نخواه با تو بمونم تو هیچی از من نمیدونی اگه بگم راز دلم رو توام کنارم نمیمونی ................ پ.ن: یکی بهمگفت چرا داری شرایط سخت روحی روانی رو تحمل میکنی؟ چرا نمیکنی ازش؟ میگمنمیخوام بکنم ازش.نمیخوام برم... من فقط میخوام دیگه تو اون خونه نرم...میخوام مستقل باشم با اقای الف! از اون خونه وادماش متنفرم چون همه خاطرات بد داره برام .... اهنگ ناصر عبدلهی خیلی غم داره..... هی روزگار...
ادامه مطلب
پست قبلی اومدم گفتم هفت و هشت بهمن دوست دارم عروسیمون بشه اقای الف و خونوادش اومدن حرف زدن.... هفت و هشت دی ماه عروسیمه☺ یه ماه زودتر چ جالب یادم رفته بود 7_8بهمنو انتخاب کرده بودم اصن!!!! تا عروسی اگه از استرس و حرص دق نکنم ایشالا!!! کلی نذر کردیم من و مامان...که همه چی بی دردسر بگذره خدایا خودت کمک کن...
ادامه مطلب